X
تبلیغات
هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هستي

تو را بر چشم هايم مي گذارم آنگاه كه مي گويي:

به كجا مي نگري؟

اينجايي؟

نه ...

در عالمي ديگر سير مي كنم همان لحظه كه دستانم را لمس مي كني ليلي!

مبهوت برق نگاهت مي شوم آنگاه كه با شوري ناگفتني از حقوق بشر مي گويي و

عالم را به جدالي نابرابر متهم مي كني

ناگاه نگرانت مي شوم.

نگران كل هستي

چرا كه هيچ كدامتان را مامن جنگ و جدال نمي دانم

كه زيستن را جايي براي جدال نيست

آمد و شدي ست براي عشق ورزيدن

لحظه اي براي بودن با تو

ليلي من!


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 19:41  توسط سایه  | 

لیلی

گفتگوی زمین و اسمان را می شنوی لیلی؟

دعوایشان شده انگار

و چه خوشبختم من که میان این شهر آشوب قاصدکم را بر بال باد  می نشانم

تا پیک بوسه ام شود بر لبان تو

کاش همیشه باد بوزد لیلی جان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:37  توسط سایه  | 

سلام زندگی

سلام به روی ماه همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم . تمام این چند ماه بیماریم برگشته بود و مشغول درمان بودم . یک بار دیگه سرطان رفت و من با همه شما امروز رو جشن می گیرم . دوستتون دارم.

سلام زندگگگگگگگگگگگگگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:48  توسط سایه  | 

سلام به زندگی

چطورید دوست های گلم . چند وقتی هست که اینترنت ندارم الانم از لطف یکی از دوستان دارم آپ می کنم . از حالم پرسیدین ُ شکر خوبم . به مهر دارم نزدیک می شم و این روزها خاطرات سال گذشته را مرور می کنم . باید از این ورطه بگذرم مثل همیشه کنارم باشید . دیروز بهم گفتن گلبول های سفیدت پایینه دو هفته وقت دارم تا پروارشون کنم . اینکار رو به خاطر تک تک شما می کنم دوستتون دارم تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:58  توسط سایه  | 

اندامت

اندامت چراهگاهی ست بی انتها

می خرامم در این بیشه

بیتوته می کنم اینجا

اسبی وحشی ام که وسعت قلبت لز هر دشتی بی نیازم می کند لیلی جان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 16:36  توسط سایه  | 

چرا که دوستت دارم

تو را می بخشم آن گاه که زخم می زنی


چرا که دوستت  دارم


تورا به خدا می سپارم آن گاه که در گردباد روزگار


به زندگی می اندیشی


چرا که دوستت  دارم


تو را می ستایم آن گاه


که مست و مدهوش


به خنده ای هوسناک می خندی


چرا که دوستت دارم


تو را نوازش می کنم آن گاه که


برق نگاهت با نگاهی غریبه بازی می کند

 
چرا که دوستت دارم


قلبم از جا کنده می شود


آن گاه که به وسوسه جادوگری در کمین نشسته پاسخ می گویی


چرا که دوستت دارم


ضربان قلبم به تپش قلب گنجشک می رسد


آنگاه که می بینم مادیانی پیر تو را به


پرتگاه می تازاند


چرا که دوستت دارم


نفسم به شماره می افتد


آن گاه که می بینم


ماده شیری به تو زخم می زند


چرا که دوستت دارم


زندگی را بدرود می گویم


آنگاه که می بینم قلبت ترک خورده


چرا که دوستت دارم


چرا که عاشقت هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:43  توسط سایه  | 

بمان

در زایش دردی دیگر مانده ام

گویی هیچ چیز الهامم نمی دهد

و من

این درد خوشایند را بر دوش می کشم

دستانم زخمی ریسمان ضخیمی ست

که شعر می ناممش

و در میان دو دست

چنان روحی سرگردان

قلبم فشرده می شود

لیلی من! تو را تنها رسالت

شعر من است.

این جا بنشین

با دسته ای رز وحشی

           که به ارمغانت آورده ام

نگریستن در عظمت شبکیه ات

سیلی از کلمات را

          بر زبانم جاری می سازد

...

دهانی که دوخته شده

به مهر بدنامی!!!!!!!!!!!!

و چه دردناک می گوید«:

شعری در حال زایش است

          و

           عشقی در حال رویش.

آنگاه که گفتند مجنون تا طلوع ظفر نمی ماند

             بر تو چه گذشت

که

خال خال سپید می بینم

میان خرمن زرگون گیسوانت؟

         دانستی بر من چه گذشت؟

درمان جسم

 با دارویی بود

     نارنجی

رنگ خورشید!

درمان روح اما؟

        در تمام ثانیه هایی که می آمد و می رفت

درد بود و درد و درد

و چه سبک می گذشتم

  از ضربه های تبری که بر جسم می خورد

  با

         تجسم تلالونگاه مهربانت

              که لحظه نخست گفت:

          سایه !

بمان با من

           بمان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 21:11  توسط سایه  | 

من همان آهوکم

کاش می دانستی

 
من همان آهوکم!


بی نشان از غم و ترس!


از خوف خورده شدن...


من همان آهوکم


من همانم که پی دام تو می آید و


نه
طمع دانه ندارد


هرگز!


تو نهادی اسم دو صد گرگ به خود؟؟؟


یا که آتش؟؟؟


که زنی شعله به دامان منی؟؟؟


نیستی


گرگ...


 تو همان لیلی ناز منی...


من پرستار توام...


تو همه روح و روان!


بدر این قلب لبالب از عشق


همه اش آنه تو است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:11  توسط سایه  | 

هان

راز نگفته ام را در پس مردمک سیاه چشمانم بخوان!

هان!

تویی که لیلی ات می خوانم!

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:30  توسط سایه  | 

دلبری کن

لیلی صدایت می کنم تا مجنون بودن خود را

به نمایش گذارده باشم لیلی جان!

که جنون تو از خدا بی نیازم می کند

...

درختی به بار نشسته ام

آنگاه که با چشمانت

                 نوازشم می کنی

                                دلبری کن لیلی من!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 23:36  توسط سایه  |