لیلی
دعوایشان شده انگار
و چه خوشبختم من که میان این شهر آشوب قاصدکم را بر بال باد می نشانم
تا پیک بوسه ام شود بر لبان تو
کاش همیشه باد بوزد لیلی جان
دعوایشان شده انگار
و چه خوشبختم من که میان این شهر آشوب قاصدکم را بر بال باد می نشانم
تا پیک بوسه ام شود بر لبان تو
کاش همیشه باد بوزد لیلی جان
سلام زندگگگگگگگگگگگگگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
می خرامم در این بیشه
بیتوته می کنم اینجا
اسبی وحشی ام که وسعت قلبت لز هر دشتی بی نیازم می کند لیلی جان!
چرا که دوستت دارم
تورا به خدا می سپارم آن گاه که در گردباد روزگار
به زندگی می اندیشی
چرا که دوستت دارم
تو را می ستایم آن گاه
که مست و مدهوش
به خنده ای هوسناک می خندی
چرا که دوستت دارم
تو را نوازش می کنم آن گاه که
برق نگاهت با نگاهی غریبه بازی می کند
چرا که دوستت دارم
قلبم از جا کنده می شود
آن گاه که به وسوسه جادوگری در کمین نشسته پاسخ می گویی
چرا که دوستت دارم
ضربان قلبم به تپش قلب گنجشک می رسد
آنگاه که می بینم مادیانی پیر تو را به
پرتگاه می تازاند
چرا که دوستت دارم
نفسم به شماره می افتد
آن گاه که می بینم
ماده شیری به تو زخم می زند
چرا که دوستت دارم
زندگی را بدرود می گویم
آنگاه که می بینم قلبت ترک خورده
چرا که دوستت دارم
چرا که عاشقت هستم
گویی هیچ چیز الهامم نمی دهد
و من
این درد خوشایند را بر دوش می کشم
دستانم زخمی ریسمان ضخیمی ست
که شعر می ناممش
و در میان دو دست
چنان روحی سرگردان
قلبم فشرده می شود
لیلی من! تو را تنها رسالت
شعر من است.
این جا بنشین
با دسته ای رز وحشی
که به ارمغانت آورده ام
نگریستن در عظمت شبکیه ات
سیلی از کلمات را
بر زبانم جاری می سازد
...
دهانی که دوخته شده
به مهر بدنامی!!!!!!!!!!!!
و چه دردناک می گوید«:
شعری در حال زایش است
و
عشقی در حال رویش.
آنگاه که گفتند مجنون تا طلوع ظفر نمی ماند
بر تو چه گذشت
که
خال خال سپید می بینم
میان خرمن زرگون گیسوانت؟
دانستی بر من چه گذشت؟
درمان جسم
با دارویی بود
نارنجی
رنگ خورشید!
درمان روح اما؟
در تمام ثانیه هایی که می آمد و می رفت
درد بود و درد و درد
و چه سبک می گذشتم
از ضربه های تبری که بر جسم می خورد
با
تجسم تلالونگاه مهربانت
که لحظه نخست گفت:
سایه !
بمان با من
بمان!
من همان آهوکم!
بی نشان از غم و ترس!
از خوف خورده شدن...
من همان آهوکم
من همانم که پی دام تو می آید و
نه
طمع دانه ندارد
هرگز!
تو نهادی اسم دو صد گرگ به خود؟؟؟
یا که آتش؟؟؟
که زنی شعله به دامان منی؟؟؟
نیستی
گرگ...
تو همان لیلی ناز منی...
من پرستار توام...
تو همه روح و روان!
بدر این قلب لبالب از عشق
همه اش آنه تو است....
هان!
تویی که لیلی ات می خوانم!
...
به نمایش گذارده باشم لیلی جان!
که جنون تو از خدا بی نیازم می کند
...
درختی به بار نشسته ام
آنگاه که با چشمانت
نوازشم می کنی
دلبری کن لیلی من!
آنگاه که گفتی:
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب
گریستم لحظه ای
که صدایت لرزید در آوای آیدا
و فاصله را در کلامت زندگی کردم
هنگامی که خواندم:
بر پشت اسبی گویی نوزین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ای بیهوده است
نفس کشیدم خاکی را که تو
بر آن قدم گذاشتی
ندیدمت که رفتی...
و حال زمزمه می کنم
دست ها در فاصله سردند